jump to navigation

تعلق داشتن اوت 23, 2011

Posted by chicagonameh in زندگی روزمره.
add a comment

امروز با یکی بحثم شد. یکی از بجه های تازه از راه رسیده به من می گفت «من به ایران بر می گردم، چون به آنحا تعلق دارم». من پرسیدم: «یعنی می گویی من تعلق ندارم؟» گفت «نه ولی تو احساس تعلق نمی کنی».
راستش یک کمی رفتم تو فکر.
تعلق داشتن یعنی چه؟ یعنی ریشه داشتن؟ یعنی هویت تو مال جایی باشد که در آن بزرگ شده ای؟ یعنی تو مال یک جایی باشی.
راستش کمی غم انگیز است. وقتی به گذشته فکر می کنی. می بینی که همیشه ترسیده ای. ترسیده ای حرف بزنی، ترسیده ای بنویسی، ترسیده ای فکر کنی، ترسیده ای محبتت به کسی که دوست داری آشکار شود. ترسیده ای که هر آن ممکن است کسی بیاید و حرمت تو را زیر سوال ببرد. ترسیده ای که از خجالت سرخ شوی و از عصبانیت سیاه و لکنت زبان بگیری از فاجعه رذالتی که دربرابرت ایستاده است و حق بجانب انسانیت تو را زیر سوال برده است.
بعد فکر می کنی …..شاید من تعلق داشته باشم ولی آیا آنجا خودش را متعلق به من می داند؟ نمی توان مال کسی بود، مال جایی بود بدون آن که آنها تو را بخواهند…. شاید کمی منفعل باشد، ولی از فکرم گذشت.