jump to navigation

تنهایی، خاکستری و ابری آوریل 2, 2008

Posted by chicagonameh in زندگی روزمره.
trackback

تنهایی…. گاهی کسی از غربت می نالد و من نمی دانم ازکدام غربت است که می نالد. گاهی از تنهایی گله می کند و من می پرسم از کدام یکی؟ 

زندگی در این ینگه دنیا هم برای خود عالمی دارد سرگردان بین تنهایی، غربت، درک و آشنایی. دانشجویانی که طی دهه گذشته عازم این سرزمینها شده اند در چند نقطه سکنی گزیده اند، بخش عمده ای در کالیفرنیا و گروهی در ساحل شرقی و گروه اندک ولی رو به افزایشی در میانه آمریکا که به میدوست معروف است.  در این میان عده ای به دانشگاههایی رفته اند که پیش از ایشان هم دانشجویان ایرانی در آنجا مشغول به تحصیل بوده اند. این گروهها رفته رفته جامعه کوچکی می گردند که نیازهای عاطفی یکدیگر را تامین می کنند و به خانواده های یکدیگر تبدیل می شوند و آن ساختار حمایت اجتماعی را برای فرد ایجاد می کنند.

این جوامع کوچک به نوعی به رشد خود نیز ادامه می دهند. اول آنکه دانشجویان بیشتری برای ادامه تحصیل درآنجا اقدام می کنند و به واسطه حضور دانشجویان ایرانی شانس پذیرش گرفتن دارند و در نتیجه جمعیت این جامعه کوچک افزایش پیدا می کند. دوم آنکه حضور چند گروه در سالهای متمادی باعث جمع آوری اطلاعات و تجربه از شرایط اقتصادی و اجتماعی محیط پیرامون است که باعث می گردد ایشان کمتر دچار خطاهای ناشی از ندانستن و پیشفرضهای نادرست گردند.  تفاوت قابل توجهی بین دانشجویان این دانشگاهها و دانشجویان تک افتاده در شهرهای دور از جوامع ایرانیان وجود دارد.

 بویژه برای کسانیکه همزمان با یکدیگر به این سرزمین آمده اند و حتی در سرزمین مادری دوستان نزدیک بوده اند. در حالیکه دانشجویان تک افتاده معمولا از تسلط بیشتری به زبان برخوردارند و با فرهنگ کشور میزبان آشناتر، دانشجویان عضو این خرد-جوامع بیشتر در بند معاشرت سنتی هستند. پس از چند سالی تفاوتها آشکار می گردد. این افراد مانند شاخه های یک درخت به رشد خود ادامه می دهند و در نتیجه از یکدیگر دورتر می شوند. برخی در مواجه با دوستان قدیمی از کشف شخصیت جدید آنها متحیر می شوند و برخی از اینکه دیگران آنها را هنوز به ویژگیهای چند سال پیش می شناسند آزرده.

لاجرم وقتی از تنهایی می نالیم، باید پرسید از کدام یکی؟ از تنهایی در غربت و یا از تنهایی در جوار یاران سابق؟

شیکاگو دو روز ابری و خاکستری را سپری کرده است. سیرده بدر آمد و رفت و این شهر هنوز در خانه زمستان مانده است.

دیدگاه‌ها»

1. Bamdadi - آوریل 2, 2008

به نظر من تنهایی ارتباطی به زنده‌گی کردن توی دیار غربت یا آشنا ارتباط چندانی نداره. اما شاید بشه گفت زنده‌گی در دیار دور و خارج از گروه آشنای هم‌وطن زمینه‌ای فراهم میاره که تنهایی‌ای که قبلا هم وجود داشت شاخص‌تر و پررنگ‌تر بروز کنه.

شلوغی و سروصدا و ازدحام جمعیتی که به زبان مانوس صحبت می‌کنند و رنگ و بوی فرهنگ آشنایی رو دارن باعث می‌شه آدم احساس تنهاییش رو فراموش کنه. ولی نه بیشتر از این: فقط فراموش کردنی مقطعی.