jump to navigation

به چه فکر می کردند؟‌ آوریل 24, 2008

Posted by chicagonameh in تاریخ.
2 comments

این روزها سی امین سالروز کودتای کمونیستی هفت ثور (اردیبهشت ماه) افغانستان است. روزی که رهبران حزب دمکراتیک خلق با همکاری افسران کمونیست نیروهای مسلح دولت سردار محمد داود خان را سرنگون کردند و او و خانواده اش را کشتند. آن کودتا زمینه اشغال افغانستان را فراهم آورد. جنگی داخلی آغاز شد که به کشتار قومی و حکومت طالبان منجر شد.

با کمک دلارهای آمریکایی و به بهانه مبارزه با کمونیسم پاکستان به نفوذی فوق العاده در افغانستان دستیافت که تا به امروز باعث بی ثباتی منطقه و حامی اصلی گسترش طالبانیسم در خاورمیانه است. طالبان پناه اسامه بن لادن شدند و افغانستان باردیگر اشغال شد. آینده این کشور امروز هنوز تیره به نومیدیست. امروز از خودم می پرسم آن رهبران به اصطلاح خلقی به چه می اندیشیدند ؟ ثمره کار ایشان ویرانی افغانستان بود و قلم ناتوان از بیان جهالت ایشان از ضمیر خلقی که ادعای نجاتشان را داشتند.

یک مادر آمریکایی آوریل 17, 2008

Posted by chicagonameh in Uncategorized.
5 comments

هوا هنوز سرد است وباد سردی می وزد. از هتل بیرون می زنم تا به فرودگاه بروم. تاکسی قرمز رنگی نزدیک می شود و خانمی سفید پوست, فربه و میانسال با موهایی یکدست سفید پیاده می شود تا ساک مرا در صندوق عقب بگذارد. ساکم را عقب می کشم و می گویم: “It is OK” جمله ای هم برای “زحمت نکشید.” هم برای “خواهش می کنم”. ساک را در صندوق عقب می اندازم و سوار می شوم.

تاکسی تمیز ولی کارکرده ایست. صندلیهایش راحتند ولی نو نیستند. اسم فرودگاه را می گویم و می پرسم: “چقدر راه است؟”

- نیم ساعت، کی پرواز داری؟

-ساعت سه و نیم

نگاهی به ساعت داشبورد می کنم، وقت داریم.

-به موقع می رسی.

به داشبورد نگاه می کنم، عکس زن در کنار فرزندانش که همه سیاهپوستند و چند عکس دیگر؛ یکی مردی سیاهپوست در کنار یک زن دو رگه خندان و یک دختر کوچولو که موهایش را بافته است، دیگری جوانی در لباس فارغ التحصیلی و دیگری مردی در لباس نیروی دریایی.

- خانواده شما هستند؟

- آره.

عکس مردآفریقایی تبار جا افتاده ای را نشان می دهد، که لبخندش ردیف دندانهای سفیدش را می نمایاند.

- این شوهرم است.  

-بچه های رشیدی داری.

-بچه هایم خیلی باهوش و کاری هستند.

و صحبت آغاز می شود.

عکس زوج جوان و دختر کوچکشان را نشان می دهد:

- این دختر اولم است و شوهرش و نوه ام. نوه ام الان کلاس دوم است و عاشق نقاشی. مدام در حال خط خطی کردن و رنگ زدن به همه چیز. معلمش می گه باید کلاس فوق العاده هنر بردارد. نور چشم من است.

عکس سرباز را نشان می دهد:

- این پسر بزرگم است. خیلی باهوشه ولی نه از نظر درس تا دلت بخواد زرنگه. رفت ارتش و دوره مکانیکی دید و الان هم رستوران خودش را باز کرده.

 به عکس خودش اشاره می کند و دختری جوان را نشان می دهد:

- این مگان است، دختر کوچکم. اینقدر درسش خوب بوده است که الان از سه دانشگاه بورس دارد. تا برود درس بخواند. خیلی باهوش است و می خواهد داروساز بشود. از دانشگاه واشنگتن، از بوستون کالج و از ویسکانسین….نمره  SAT دانشگاهش خیلی خوب شده است. همه تعجب کردیم. چون من و پدرش هیچوقت دانشگاه نرفتیم.

….انگار چیزی درنگاه من می گوید که نتوانسته ام درک کنم مگان چه گام بلندی برداشته است.

- من بهش افتخار می کنم، هر روز از خدا متشکرم که مواظبشه… آخه می دانی ما فقیریم من خیلی خوشحالم که دختر کوچولوم می تواند برود در یکی از بهترین دانشگاهها درس بخواند.

….آخه ما فقیریم …یک جایی یک چیزی می لرزد.  این زن پنجاه و چند ساله با یک نوه و یک شوهر از نژادی دیگر در این شهر کوچک دانشگاهی در مرکز آمریکا جمله ای به زبان آورد که همه ما می فهمیم.

- خدا حفظش کنه. خیلی باید باعث افتخار باشه.

-بهش می گم مواظب باش…. تو یه چیزی تو زندگیت می شی. من به خاطر بچه هام همیشه از خدا متشکرم. 

- اهل کجایی؟

- (مکث) ایران.

- جدی؟ من همیشه می گم که غیر ممکنه همه چیز اونجا اینقدر بد باشه.

- ممنون که منصفید.

- مگان می خواد مدرسه ای بره که بچه های کشورهای مختلف هم دانشجوش باشند… من همیشه بهش می گم اونا هم مایه افتخار مادرانشان هستند.

دیگر رسیده ایم. جلوی ترمینال نگه می دارد. 24 دلار اجرتش شده است. پیاده می شود و ساکم را از صندوق عقب برایم می آورد.

- خیلی ممنون، امیدوارم دخترتان همیشه موفق باشه، خدا به خانواده تان برکت بدهد.

-خیلی متشکر، سفر بخیر.

… سوار تاکسیش می شود و می رود. و من در سوز سرد زمستان می ایستم. … مادرم راست می گفت همه مادران مثل همند. 

آدمیت آوریل 4, 2008

Posted by chicagonameh in باورهای فرهنگی.
add a comment

فریدون آدمیت هم درگذشت. به پس گردنمان می زنیم. جوانترها می پرسند:

-مگر زنده بود؟

کسی از حذف او از واقعیت فرهنگی ایران نوشته بود و کسانی از سانسور و منع کتابهایش. برخی طبق معمول گناه را به گردن «آنها» می اندازند. ولی چرا ما درباره او ساکت بودیم؟  وبلاگها و روزنامه های آنلاین و چند رادیوی موجود در این فضایی که در بند سانسور و منع نیست.

واقعیت اینجاست سکوت آدمیت از ادعای ما بلندتر و رساترست.

فریدون آدمیت جاوید شد. ماییم که هر روز می میریم.

جان آدامز بر صفحه تلویزیون آوریل 2, 2008

Posted by chicagonameh in آمریکا چگونه آمریکا است, تاریخ, فیلم.
add a comment

250px-johnadamshbo.jpg

در حالیکه اکثر سریالها و چند فیلم مطرح  سال گذشته درباره ملکه الیزابت اول بود و هلن میرن هم نقش الیزابت اول (الیزابت تئودور) و هم الیزلبت دوم (الیزابت ویندسور) را بازی کرد، و برای این بازی اخیر برنده جازه اسکار شد، تاریخ آمریکا امسال دستمایه یک سریال هفت قسمتی شبکه اچ بی او است.

جان آدامز (که این نگارنده بزودی درباره او خواهد نوشت) دومین رئیس جمهور آمریکا و اولین معاون رئیس جمهور این کشور است. او که در زمان استقلال به “صدای استقلال” شهرت داشت از وکالت در بوستون به ریاست جمهوری کشوری رسید که در تاسیس آن نقش عمده ای بازی کرده بود. همچنین او اولین رئیس جمهوری شد که یک انتخابات ریاست جمهوری را باخت،به توماس جفرسون، و شاهد ریاست جمهوری پسرش در سالهای پایانی عمرش بود.برخلاف جورج واشنگتن و توماس جفرسون، اولین و سومین روسای جمهور، برای جان آدامز نه مجسمه ای برپاست و نه بنای یادبودی به یادگار. سریال اخیر اچ بی او ادای احترامیست به بنیانگذاری فراموش شده.  

هزینه ساخت این سریال یکصد میلیون دلار برآورد می شود. فیلمنامه بر اساس زندگینامه جان آدامز نوشته دیوید مک کلوگ، مورخ مشهوری که در دهه نود به ساخت مستند جنگهای داخلی پی بی اس کمک کرد، تنظیم شده است. تام هنکس از تهیه کنندگان این سریال است و پاول گیاماتی و لارا لینی، هر دو از نامزدهای دریافت جایزه اسکار،  نقش جان آدامز و همسرش ابیگیل آدامز را ایفا می کنند.  بنا به گقته بسیاری از مورخین این واقعیترین شبیه سازی وقایع جنگهای استقلال آمریکا و سالهای طفولت این کشور است.

تنهایی، خاکستری و ابری آوریل 2, 2008

Posted by chicagonameh in زندگی روزمره.
1 comment so far

تنهایی…. گاهی کسی از غربت می نالد و من نمی دانم ازکدام غربت است که می نالد. گاهی از تنهایی گله می کند و من می پرسم از کدام یکی؟ 

زندگی در این ینگه دنیا هم برای خود عالمی دارد سرگردان بین تنهایی، غربت، درک و آشنایی. دانشجویانی که طی دهه گذشته عازم این سرزمینها شده اند در چند نقطه سکنی گزیده اند، بخش عمده ای در کالیفرنیا و گروهی در ساحل شرقی و گروه اندک ولی رو به افزایشی در میانه آمریکا که به میدوست معروف است.  در این میان عده ای به دانشگاههایی رفته اند که پیش از ایشان هم دانشجویان ایرانی در آنجا مشغول به تحصیل بوده اند. این گروهها رفته رفته جامعه کوچکی می گردند که نیازهای عاطفی یکدیگر را تامین می کنند و به خانواده های یکدیگر تبدیل می شوند و آن ساختار حمایت اجتماعی را برای فرد ایجاد می کنند.

این جوامع کوچک به نوعی به رشد خود نیز ادامه می دهند. اول آنکه دانشجویان بیشتری برای ادامه تحصیل درآنجا اقدام می کنند و به واسطه حضور دانشجویان ایرانی شانس پذیرش گرفتن دارند و در نتیجه جمعیت این جامعه کوچک افزایش پیدا می کند. دوم آنکه حضور چند گروه در سالهای متمادی باعث جمع آوری اطلاعات و تجربه از شرایط اقتصادی و اجتماعی محیط پیرامون است که باعث می گردد ایشان کمتر دچار خطاهای ناشی از ندانستن و پیشفرضهای نادرست گردند.  تفاوت قابل توجهی بین دانشجویان این دانشگاهها و دانشجویان تک افتاده در شهرهای دور از جوامع ایرانیان وجود دارد.

 بویژه برای کسانیکه همزمان با یکدیگر به این سرزمین آمده اند و حتی در سرزمین مادری دوستان نزدیک بوده اند. در حالیکه دانشجویان تک افتاده معمولا از تسلط بیشتری به زبان برخوردارند و با فرهنگ کشور میزبان آشناتر، دانشجویان عضو این خرد-جوامع بیشتر در بند معاشرت سنتی هستند. پس از چند سالی تفاوتها آشکار می گردد. این افراد مانند شاخه های یک درخت به رشد خود ادامه می دهند و در نتیجه از یکدیگر دورتر می شوند. برخی در مواجه با دوستان قدیمی از کشف شخصیت جدید آنها متحیر می شوند و برخی از اینکه دیگران آنها را هنوز به ویژگیهای چند سال پیش می شناسند آزرده.

لاجرم وقتی از تنهایی می نالیم، باید پرسید از کدام یکی؟ از تنهایی در غربت و یا از تنهایی در جوار یاران سابق؟

شیکاگو دو روز ابری و خاکستری را سپری کرده است. سیرده بدر آمد و رفت و این شهر هنوز در خانه زمستان مانده است.